تبليغاتX
مسائل فرهنگی جهان معاصر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دو راهب

دو راهب در سفر بودند كه به كنار رودخانه اي رسيدند. آنجا دختري را ديدند كه لباسي نو و زيبا به تن داشت. در آن نزديكي پلي نبود و او كه نمي خواست لباس هايش كثيف شود گوشه اي ايستاده بود. يكي از راهب ها دختر را بر دوش گرفت و به آن طرف رودخانه برد. سپس دو راهب از دختر جدا شدند و به راه خود ادامه دادند.

پس از ساعاتي آن راهب ديگر با گلايه گفت: لمس كردن زن برخلاف آيين ماست. تو چطور توانستي برخلاف قوانين راهبان عمل كني و مرتكب چنين گناه بزرگي شوي؟

راهبي كه آن دختر را بر دوش گرفته بود لحظه اي درنگ كرد، سپس گفت: من او را يك ساعت پيش كنار رودخانه بر زمين گذاشتم اما تو چرا هنوز او را بر دوش داري؟

 

|+| نوشته شده توسط ..... در 87/02/12 و ساعت 22:48 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar