تبليغاتX
مسائل فرهنگی جهان معاصر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ستاره در یایی

یک روز غروب کنار دریا کاملاً خلوت بود. من در حال قدم زدن بودم. در دور دست مردی را دیدم که مرتباً خم می شد، چیزی را از روی زمین بر می داشت و توی آب می انداخت. کمی که نزدیکتر شدم دیدم آن مرد از روی شن های لب دریا ستاره های دریایی را که امواج آنها را از آب بیرون انداخته بود بر می دارد و دوباره به دریا می اندازد. خیلی متعجب شده بودم. به آن مرد نزدیک شدم و گفتم: خسته نباشید، می تونم بپرسم چه کار می کنید؟

دارم این ستاره های دریایی رو توی آب می اندازم. آخه الان آب پایین رفته و اینا توی ساحل گیر افتاده اند اگر به آب نرسند می میرند.

گفتم: درسته اما هزاران ستاره اینجا توی ساحل افتاده و تو مسلماً نمی تونی همه آنها را توی آب بیندازی، از این گذشته درصدها ساحل دیگر هم قطعاً این اتفاق می افتد، فکر می کنم کار شما تأثیر زیادی در نجات آنها نداشته باشد.

او لبخندی زد، خم شد، یکی دیگر از آن ستاره ها را برداشت آن را توی آب انداخت و گفت: حداقل برای این یکی که تأثیر داشت!

|+| نوشته شده توسط ..... در 87/02/11 و ساعت 9:27 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar