تبليغاتX
مسائل فرهنگی جهان معاصر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دوستی لاک پشت و عقرب

روزی بود و روزگاری بود. یک لاک پشت و عقرب در همسایگی هم زندگی می کردن و رفاقت خیلی خوبی با هم داشتند. یک روز در اقامت گاه آنها اتفاقی افتاد و هر لحظه امکان داشت جانشان به خطر بیافتد، مجبور شدن برای حفظ جان خویش به محلی دیگر کوچ کنند. سپس هر دو با هم به راه افتادند تا محل جدیدی برای ادامه زندگی پیدا کنند. مقداری که راه رفتند به نزدیکی رودخانه ای رسیدند، عمق و وسعت رودخانه خیلی زیاد بود و سر و ته آن هم معلوم نبود. عقرب همینکه آب رو دید، ناامید شد و به لاک  پشت گفت: من از اینجا جلوتر نمی یایم.

لاک پشت گفت: مگه چی شده، چه مشکلی داری؟

عقرب گفت: من از این آب نمی تونم رد بشم، همین که وارد آب بشم غرق می شم.

لاک پشت گفت: ای دوست عزیزم چرا خودت ناراحت می کنی ما با هم دوست هستیم رد شدن از رودخانه برای من مثله آب خوردنه، تو فقط کافی پشت من سوار بشی من تو رو به آن طرف رودخانه می برم. او وقتی که پیشنهاد دوستش را شنید خیلی خوشحال شد و سوار بر پشت لاک پشت شد. چند دقیقه ای گذشت، ناگهان لاک پشت صداهای عجیبی شنید و از عقرب سوال کرد: این چه صدایی ؟ اون بالا داری چیکار می کنی؟

او جواب داد: چیز خاصی نیست دارم جایی را برای نیش زدن پیدا می کنم. لاک پشت از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد و گفت: من تو رو پشت خودم سوار کردم تا در آب غرق نشی ولی تو خیلی بی انصافی که بخوای با من همچین کاری بکنی.

عقرب جواب داد: بی انصافی نیست، طبیعت من نیش زدن است.

لاک پشت هم با ناراحتی جواب داد: تقصیره منه که از بین این همه دوست با کسی مثل تو رفاقت می کنم. لاک پشت هم با یک حرکت عقرب را در آب غرق کرد.

نکته: همیشه در انتخاب دوست بهتر ین ها را انتخاب کنید. ولی افسوس به........

 

|+| نوشته شده توسط ..... در 87/02/10 و ساعت 9:48 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar