تبليغاتX
مسائل فرهنگی جهان معاصر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
كفش

يك روز گاندي در حالي كه مي خواست سوار قطار بشود يكي از كفش هايش از پايش درآمد و روي ريل افتاد. قطار به حركت درآمد و گاندي ديگر قادر نبود كه كفشش را از روي ريل بردارد. در آن لحظه او لنگه ديگر را نيز در آورده و روي ريل انداخت. يكي از همراهانش با تعجب پرسيد: چرا لنگه ديگر را بيرون انداختي؟ گاندي جواب داد: بينوايي كه آن لنگه را پيدا مي كند حال مي تواند لنگه ديگر را نيز داشته باشد و استفاده كند.

|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/23 و ساعت 23:56 | 
پنجره

 

دو بیمار در یکی از اتاق های یک بیمارستان بزرگ بستری شده بودند. تخت یکی ازآنها در کنار پنجره بود. آن بیمار دیگر نمی توانست از روی تخت بلند شود و بیرون را ببیند. هر روز بیمار کنار پنجره برای آن یکی، از چیزهایی که بیرون بیمارستان می دید می گفت،از پارکی که درونش یک دریاچه بود، از اردک ها و مرغابی های درون دریاچه، بچه هایی که با شادی به آنها غذا می دادند و سوارقایق می شدند، گل های زیبا و زوج های جوانی که دست در دست هم در پارک قدم می زدند و.....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/23 و ساعت 23:51 | 
بچه ها

 

اگر بچه ها با سرزنش و ملامت بزرگ شوند یاد می گیرند که محکوم کنند.

اگر با تنفر بزرگ شوند، یاد می گیرند که ستیزه جو باشند.

اگر با ترس بزرگ شوند، همیشه نگران بودن را می آموزند.

اگر با تأسف بزرگ شوند، همیشه برای خود متأسف خواهند بود.

اگر با تمسخر بزرگ شوند، کمرو بودن را می آموزند.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/23 و ساعت 23:48 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar