تبليغاتX
مسائل فرهنگی جهان معاصر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
عشق چیست

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 18:39 | 
بهشت و جهنم

مردی تفاوت بهشت و جهنم را از خدا پرسید.

خداوند به او گفت بیا تا جهنم را به تو نشان دهم. سپس هر دو با هم وارد اتاقی شدند. در آنجا گروهی به دور یك ظرف بزرگ غذا نشسته بودند، گرسته و تشنه، ناامید و درمانده.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 12:25 | 
شجاعت

          

 سال ها پیش زمانی که داوطلبانه در بیمارستانی کار می کردم با دختربچه ای آشنا شدم که از بیماری نادر و خطرناکی رنج می برد. تنها شانس او برای زنده ماندن برادر پنج ساله اش بود که چند سال قبل بطور معجزه آسایی از این بیماری نجات یافته و حالا خونش حامل پادتن این بیماری بود.

دکتر وضعیت را برای پسر بچه پنج ساله توضیح داد و از او پرسید: حاضری خون خودت را به خواهرت بدهی؟.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 12:16 | 
لذت خطر کردن

 در بهار دو دانه درون خاک حاصلخیز در کنار یکدیگر خوابیده بودند.

یکی از دانه ها گفت: من می خواهم رشد کنم، می خواهم ریشه هایم را به اعماق خاک فرو برم و شا قه هایم را از میان پوسته زمین به بیرون بفشارم، می خواهم لذت گرمای خورشید را بر روی صورتم احساس کنم و شبنم سحر گاهی بر روی گلبرگ هایم بنشیند و رشد کند.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 12:15 | 
هدیه
 مینی بوس با سر و صدای فراوان در حرکت بود. یکی از مسافرین پیرمردی بود که دسته گل رز بسیار زیبایی در دست داشت.

نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به دسته گل زیبایی پیرمرد نگاه می کرد. به نظر می رسید از آنها خیلی خوشش آمده بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 12:15 | 
سارا

سارا کوچولو مدام از پدر و مادرش می خواست که او را با برادر چند روزه اش تنها بگذارند. اما آنها قبول نمی کردند. چرا که می ترسیدند سارا مثل همه بچه های دیگر از روی حسادت او را بزند. اما در رفتار سارا اثری از حسادت دیده نمی شد. با برادرش با مهربانی رفتار می کرد و تمایلش برای تنها بودن با او هر روز بیشتر و بیشتر می شد.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 12:15 | 
برادر

دوستم پل برای کریسمس از برادرش یک اتومبیل هدیه گرفت. شب کریسمس هنگامی که پل از خانه بیرون امد پسر بچه فقیری را دید که دور ماشین می گشت و با تحسین به ان نگاه می کرد. پسر بچه پرسید: آقا این ماشین شماست؟ پل گفت: بله،  برادرم آن را برای کریسمس به من هدیه داده است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 12:14 | 
زندگی آبراهام لینکلن - رئیس جمهور سابق آمریکا

نفرت از درجا زدن در همه ما وجود دارد. تلاش کردن مسئولیتی است بر دوش همه ما وجود دارد.تلاش کردن مسئولیتی است بر دوش همه ما. من هم مانند بقیه این مسئولیت را در خود احساس کردم شاید یکی از نمونه هایی از نمونه های کم نظیر مقاومت و پایداری آبراهام لینکلن باشد. لینکلن در فقر کامل به دنیا آمد و در طول زندگی بارها با شکست مواجه شد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 12:13 | 
خوش بين

 

اين داستان درباره دوقلويي همسان است. يكي از آنها كودكي خوش بين و پرآميد، هميشه بر اين باور بود كه هر كاري در نهايت به موفقيت ختم مي شود. اما آن يكي كودكي بدبين و نااميد بود.

والدين آنها كه حسابي نگران شده بودند آنها را نزد روانشناسي بردند. او راه حلي را براي متعادل ساختن شخصيت اين دو كودك پيشنهاد كرد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 12:13 | 
از کجا...؟!

 

بر سنگ قبری نوشته شده بود:

انگاه که جوان بودم و رویاهایم حد و مرزی نداشت، آرزو داشتم که دنیا را عوض کنم. کمی که مسن تر شدم دریافتم که دنیا عوض شدنی نیست.

پس رویاهای خود را محدودتر کردم و تصمیم گرفتم کشورم را دگرگون کنم. اما زهی خیال باطل.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ..... در 86/12/16 و ساعت 12:12 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar